خرید بک لینک

درباره سایت

c21

امکانات وب

دیدم دیگر از دستت عصبانی نیستم .. دلشکسته ، نیستم .. قهر هم ،نیستم ... خلاصه که دیگر من در این جهان با تو ، هیچ چیز نیستم ........ جمال ثریا 02/08/11

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 20:10

نیمه شب پلکزدم و در چشم بر همزدنیاز بهشت کوچکَم به جهنمی سیاه رانده شدم حال به هیچ جا تعلق ندارم گم شده ای هستم که وطن ندارد خاکندارد سرزمین ندارن هم سنگر ندارد همسر ندارم هم سو همراه همپیمان نیز ...بهشت را چشیده وبی هیچ دلیل و بی گناه به دور دست تبعید شده ...نیمه شب همه چیز به یکباره رنگ باختنیمه شبیچسبیده بهبامداد بود ...که ما ازهم گسسته شدیم هزار پاره شدیمتو ماندی و من به ناچار کوچ کردم کوچی اجباری به سرزمینی تاریککه حتی کورسوی نورینیست...من گم شده ای هستم سوار بر اسب سرنوشت در سرزمینی نا امن در کنار مردمانی نا اهل..بیهیچمقصد .شایدهم من ماندمو تو رفته بودی قبل تر هاخیلی قبل تر ها رفته بودی..اما سرزمین تو به سیاهی دیار من نبودشاید .،مهم رفتن هیچ کس نبودچون فکرِ کوچازهمان آغازموازی با رفتن و پرواز است !02/08/14نیمه شب

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 20:10

سُر میخورم تو روزایی کهنمیگذرن...ساعتها تکراری شدنکلمات تکراری تکرار میشن...........دقایق و ثانیه ها..آفتاب خورشید..ماه شب ها..صدای ماشین های توی بلوار...آدم های خوشحال..فصل پنجره گیاه خاک زمین..در پنجره اتاق آیِنه دیوار..خواب بیدار هشیار ناهشیار..ساده پرزرقوبرق..رفتن اومدن دیدار..عشق نفرت کینه..مرگ زندگی..مامان بابا..دوست اشنا راه جاده پیشرفت پسرفت..گریه خنده غم خوشحال اینجا اونجا..این وَر اون وَر پیری جوونی .....همه چی در نظرم رنگ باخته و هیچ حسی درونم بیدار نمیشه ؟!!!!امید کجا رفت ؟؟؟یه جایی نوشته بود خسته ولی امیدوار ...!من خسته ی بی امید. تویکدومگروه جایی برای من هست ؟روزها گله مندم از نوری که به صورتم میخورهو مجبورم میکنه به بیدار شدنوشب ها گله مندم از تنهاییچون احساس میکنم دیگه شبِ اخره و صبح رو نمیبینم..!صبح دعا میکنم تا شب زنده بمونموشب دعا میکنمچشمی که باز میشه مالِ من نباشه ...هیچ وقت فکر نمیکردم در توان بشرتحمل چنین طیفی از روان از هم گسیسخته وجود داشته باشه ..."این نیز بگذرد .."برای من هم گذرشون بده ...۰۱آبان۰۲

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 0:08

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم....

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست....

پیوست:

مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند....

مردگان

عاشقترین

زندگان

بودند !!

افسوس

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 0:08

امروز تو عجله دستبندِ "این نیز بگذرد"که همیشه وقتی شرایطی روحی ای داشتم_که هیجوره نمیگذشت_دستم میکردم تا به خودم یاداور شم غصه دایمی نیستاز شکاف بین در و اسانسوربه ته اعماق حفره ی سیاه ِاخرین طبقه ها سقوط کرد.._و من نتونستم کاری کنم که از دستش ندم_و چون روزای خوبی ندارمتعبیر سیاهی ازین اتفاق کردمگفتم شاید قراره نگذره وزجر بکشم ......شب بابا رو دیدمتا نشستگفت دخترم:"بگذرد این روزگارِ تلخ تر از زهر .."امید داشته باشپ.ن:پاییزامسال ازمن بگذر ...که صدایِ غمم رادل من داند و من دانم و دل داند و من....!۰۲/۸/۸

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 0:08

خراب شد تصویرش

حتی اگر خدا فرستد
باران اسیدی برای تطهیرش
برف و پاکی برای تسبیهش
محمد و عیسی برای تضمینش!
یا که شیطان را برای تقصیرش
تمام شد،

خراب شد تصویرش..

دوشنبه

۱۷مهر

۰۲

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 18:30

خون ِ مسموم ..

در رگ هایم جاری میشوند

ما فکر میکردیم مرگ ،

مسیر صعب العبور دردها و رنج هاست ...

لیک این دردِ بی پایان ِلاعلاج

زنده به گوریِ عشق و احساس و عاطفه،

مرگِ خاطره

و

افشردن جان است ...

به که گویم ؟

زیستن این چنین چه سخت و دشوار است !!!

۲۱

مهر

۰۲

برچسب: نویسنده: کوروش شجاعی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 18:30

صفحه بندی